شکوفه چوپاننژاد
شکوفه، زندگی میبخشید
نامش “شکوفه” بود، اما به بهار می مانست، قلبی بزرگ که برای همه می تپید.
سال 1344، در بیست ونهمین روز از شهریور ماه دیده بر جهان گشود.
در نجف آباد، شهری نشسته در نصف جهان ایران، در خانواده ای فرهنگی.
کوچکترین فرزند “حسین چوپان نژاد” بود، پدری که سی سال از عمر و موهای سیاهش را در آموزش و پرورش نجف آباد گذاشت. مدیر دبیرستان پهلوی بود و اولین لیسانس ی نجف آباد.
حاصل عمرش هم شده بود چهار دختر، یکی از آنها “شکوفه“. فرزند آخر و دردانه خانه که پا به پای خواهرانش درس خواند و دو سال را جهشی پشت سر گذاشت.
دوستانش که حالا روایتگر خاطراتش شده اند می گویند، آنقدر کوچک جثه بود که حتی قدش به تخته سیاه هم نمی رسید.
در 15 سالگی دیپلم گرفت و پا به دانشکده پزشکی دانشگاه اصفهان گذاشت بی وقفه درس خواند و در علم قد کشید .
همزمان زندگی به او یک “نوید” داد . پسری که از هوش چیزی از مادر کم نداشت. حالا او مادری بود که توانست رتبه چهارم بورد تخصصی را ازآن خود کند.
انتخابش شاخه زنان و زایمان بود از روی دغدغه ای که برای زنان سرزمینش داشت. دوره تخصصش را با سربلندی به پایان برد ولی هنوز عطش آموختن داشت.
“حتی پس از فارغ التحصیلی پیشنهاد داد که داوطلبانه در عمل های سخت در کنار استادش باشد تا بیشتر بیاموزد“.این را یکی از همکلاسی هایش روایت می کند.
یک روز اما زندگی، برایش چمدان مهاجرت بست. سفر به امارات. این شروع بخش دیگری از زندگی زنی عاشق بود.
زنی که به بخش بزرگی از وجودش دلدادگی بود .”شکوفه” ای که باور داشت فقط بخشش و عشق می تواند پایان شیرین رنج باشد.
برای شروع به کار در بیمارستانی مشغول شد و برای این که بهتردرمانگر درد زنان باشد زبان عربی را آموخت.
در همان سال های مهاجرت سارا و صبایش به این دنیا آمدند. دو دختری زیبا و آرام .
“شکوفه” اما قلبش برای ایران می تپید.مثل هر مهاجر دیگری که رویاها و خاطراتش را می چپاند در چمدان های غربت.
“شکوفه” هم عاشق ایران بود زمانی که سارا نه ساله و صبا هفت ساله شد به ایران بازگشت. “شکوفه” پس از سال ها به اصفهان برگشت. اصفهان هنوز برایش نصف جهان بود. شهری که زنده رودش نگذاشت در یادش بمیرد. شهر گنبد های فیروزه ای. “شکوفه” برگشت و در کنار همسرش مطبی بازکرد یکی پزشک زنان و زایمان و دیگری دندانپزشک .
بیمارانش می گویند بسیار خوش رو بود و مهربان و مهارت دستانش مثال زدنی.
لب هایش به لبخند دوخته شده بود . او برای بیمارانش فقط پزشک نبود دوستشان بود، گوش شنوای غصه هایشان. “شکوفه چوپان نژاد” فقط یک پزشک نبود، غمخوار بود .نه فقط طبیب دردها ، که طبیب غم ها هم بود .
اما باز دست سرنوشت سال 2011 مهاجرتی دیگر را برایش رقم زد.
قصه از این قرار شد که پسرش “نوید” که مدرک لیسانس دانشگاه امیر کبیر را در دست داشت تصمیم به مهاجرت گرفت و در پی آن “شکوفه” دوباره چمدان سفر بست و بساط زندگی بی دوام را در قاره ای دیگر پهن کرد. مادر است دیگر آرام و قرار ندارد . آن هم وقتی تنها پسرش می خواهد برود ، برود جایی درست آن سوی کره زمین .
کانادا شهری به نام “دارتموث نوا اسکوشیا” در“هلیفکس“.
سال های اول سخت گذشت، درست مثل همه کسانی که چمدان هجرت را روی زمینی گذاشته اند که خانه نیست. آنجا خانه نبود، خاک، خاک وطن نبود، ريشه اش آنجا نبود.اما دلش پیش “نوید” بود و “سارا و صبا“، باید می ماند تا آنها ریشه کنند. می ماند تا آینده آنها را بسازد. “شکوفه” ماند و ساعت ها درس خواند اما آرام نداشت، در کنارش داوطلبانه در خانه سالمندان و صلیب سرخ کانادا فعال بود .
تنها یک سال زمان کافی بود تا او تمامی امتحانات پزشک عمومی و تخصص را در کانادا بگذراند و در بیمارستان Northgate Center Medical Clinic درشهر ادمونتون مشغول به کار شود.
اما هنوز هم عطش آموختن داشت ده ها دوره فوق تخصصی در کانادا و آمریکا اما این ها راضی اش نمی کرد. به شهر کمروز Camrose میرفت تا به مردمی که به او نیاز دارند خدمت کند .دین و رنگ و نژاد برای او مهم نبود . او باور داشت که هر قلب تپنده ای برای عشقی می تپد.
“او هر زمان برای سازماندهی خیریه برای جامعه ایرانی پیش قدم بود، مانند جمع آوری بودجه برای ساخت مدارس در ایران پس از جاری شدن سیل شدید در بهار سال 2019 ، بود” این را “شایسته مجدنیا” می گوید یکی از دوستان نزدیک “شکوفه” در کانادا که حالا جای خالی نبود او را در قلبش حس می کند .
“نه” و “نمی شود” همان خط قرمزهای “شکوفه“بود، چیزی نشد ندارد این را همیشه تکرار می کرد. یک بی قراری همیشگی برای سرانجام رسیدن کارهایش داشت .
همواره کاری برای انجام داشت از پیدا کردن شغل برای خواهرزاده اش در دیار غربت تا ترجمه مقالات تخصصی رشته شیمی برای نوید.
از همدلی با نوعروس داغدار خانواده، تا یاد آوری زمان قرص های گاه و بی گاه مامان پری .
“نوید“ش می گوید هنوز هم وقتی زندگی کلاف سر در گمش می کند به دست های معجزه گر مادرش فکر می کند.
“شکوفه همیشه اعتماد بنفس من را بالا می برد و به من اطمینان خاطر می داد که من دانش و تجربه لازم برای طبابت در کانادا را دارا هستم.”
این را دکتر عالیا می گوید فارغ التحصیل پزشکی از پاکستان . از دوستان “شکوفه” که در پیامی محبت آمیز در فیس بوک نوشت:
“شکوفه تنها دلیل موفقیت من در کسب لایسنس های لازم برای طبابت در کانادا بود. من روحی به مهربانی شکوفه نمی شناسم. هیچکس به اندازه او از موفقیت من خوشحال نشد و هیچکس خنده ای به مهربانی شکوفه نداشت.”
این پیام یکی از ده ها پیامی ست که در وصف شکوفه نوشته شده. یک تاج سر هم داشت به نام ” مامان پری“.
می گفت هر جا که تو باشی سرزمین من، آرام و قرار من آنجاست.”مامان پری” هم دلش قنج می زد که دار و ندار “شکوفه” است. کوچکترین دخترش که حالا امید کل فامیل بود و افتخار مادر.
در تمام سال های دور از خانه، چشمان نگران “شکوفه” دوخته بود به ایران جایی که “مامان پری” آنجا بود .
تمام شبانه روز برای “مامان پری” در دسترس بود.هر زمستان به ایران می آمد و هر تابستان مامان پری را به کانادا می برد اتاقی در خانه به همین نام مهیا داشت .” اتاق مامان پری“.
این زمستان هم شکوفه آمد. با سارا و صبایش. با خودشان شادی آورند . پر از عشق بودند و تازگی. اما عمر سفر کوتاه است .
.
آن شب مامان پری یک دستش به کاسه فیروزه ای پر از آب بود و دست دیگرش از کمر کتاب قرآن را گرفته بود، تا نور دو دیده اش را بدرقه کند .
آب را ریخت پشت سر شکوفه اش . پشت سر سارای و صبای قشنگش. دلش قرص بود که این تابستان می بیندش. آب را که ریخت انگار دلش هم ریخت.اصلا مادر ها علم غیب دارند. آب را ریخت و دستش را به قرآن فشار داد.
سپردشان به خدا و نمی دانست در آن گرگ و میش صبح ، گرگ صفتانی از خدا بی خبر به همان قرآن توکل کرده اند و کمر به قتل 176 جان بسته اند .
چرخ های هواپیما که از زمین کنده شد گویی دل مامان پری را از جا کند. .خبرش کردند که دستانی شکوفه را از شاخه چیدهاند.
حالا مامان پری مانده و یک کوه غم ولی غمخوار کو؟ هر روز باعث و بانی اش را واگذار می کند به آیه آیه هایی که می خواند
اگر قرار بود از هر زخم یک شکوفه بزند،مامان پری حالا یک درخت بود پر از شکوفه. اما بی شکوفه
مامان پری هر شب تا صبح عطر جا مانده از شکوفه اش را بو می کشد و آرام آرام اشک می ریزد روی شکوفه های بالشتش و می پرسد به کدامین گناه تنها شکوفه زندگی اش را دست نا اهل روزگار چید؟
نویسنده: رویا ملکی